نیلاینیلای، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

نیلای , ماه من

اندر احوالات نیلای

سلام گلم ،الان دخترکم خوابیده ای جان ،مامانی  چند  شب موقع خواب خیلی اذیت میکنی نمیدونم چرا ولی خیلی گریه میکنی.گلی جون داری بزرگ میشی خانوم میشی ماه میشی با هم میریم قدم میزنیم  میبرمت پارک کلی ذوق میکنی با بچه ها خیلی حال میکنی همش صداشون میکنی بازی میکنی  ناز من . بازیگوش من ،از دیوار راست بالا میری از روی مبل میپری در کابینتارو باز میکنی میری در یخچال خیار شور بر میداری به خیارم میگی  ایا ،کلی میرقصی ...امروز همش به عمه اخم کردی  ،اخه عمه عمو چند روز پیش ما هستن  اخم نکن عمه ناراحت میشه گلم .مامانی یاد گرفتی میگی نون ، پیشی، میام یعنی میخوام     گلی جون دوست داریم    ...
22 بهمن 1390

بدون عنوان

سلام دخترم.مامانی امروز به 2 تا وبلاگ سر زدم و حالم گرفته شد.یکی فهیمه جون که یادم افتاد خیلی چاق شدم و باید رژیم بگیرم  و یکی وب سارال که مامانش خیلی قشنگ نوشته بود ، از خاطراتی که بی شباهت به خاطرات من نبود .روزای قشنگی که با بچه های فامیل داشتیم بازی میکردیم دعوا میکردیم شاد بودیم ولی الان باید خیلی مواضب باشیم  چیزی نگیم که ناراحت بشن.مامانی فاصله افتاده ،نمیدونم چرا ولی متاسفانه پول باعث تمام این فاصله هاست ،اخه چرا باید از هم دور بشیم  چرا نباید با هم شاد باشیم  دلم تنگه مثل مامان سارال ،منم دلم میخواد همه با هم باشیم دور هم باشیم کنار هم بخندیم نه بهم بخندیم کوچولوی من دلم میخواد   موفق و شاد باشی دوست د...
6 بهمن 1390

بدون عنوان

سلام عزیزم ماه من مامانی راه رفتنت عالی شده دلت میخواد راه بری تند تند، انگار داری میدویی ماشاالله من نفسم بند میاد ، اینقدر ناز حرف میزنییی جونم میگی امی =امیر ،میا =مهیار،مریمم میگی ولی قاطی، عمو محمودم میگی عمومم شیطونک شدیییی جیگر ،دوست دارم مامانییی. دیشب برف امد رفتیم بیرون با امیر مهیار و مریم کلی بازی کردن توام خوشت امده بود نمیخواستی بیای داخل ماشین میخواستی برف بازی کنی جونم با برفا کلی حال کردییییی  هممون حال کردیم خدارو شکر ...
4 بهمن 1390

یک از نامه های بابا لنگ دراز به جودی

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داری...
28 دی 1390

دختر من

سلام ماه من مامانی کوچولوی من میخوام از خودتو هنرات واسط بگم.با دیدن بچه ها خیلی ذوق مبکنی جیغ میکشی میخوای بهشون دست بزنی ای جانم دختر مهربونم با کفش سوتیت کلی حال میکنی میری در خونه باهاشون قدم میزنیی هنرمند من که همش میخوای مثل دختر خالت نقاشی بکشییییی   الاهی قربون اون لبای نازت بشم لی لی حوضک بازی میکنی با اون انگشتای کوچولوت    یکم به قصه گوش میکنی .یاد گرفتی میگی با=بابا،اب ، ماما،به به،نه،پپ ،بوس میکنی تازه با مارک انتونیم اواز میخونی ،خلاصه ماه شدی               &...
23 دی 1390